![]() |
![]() |
|
|
خاك ايران شده ويران... احمد مسجد جامعي خاك ايران شده ويران ز سه فيل
روس فيل، آنگلو فيل، آلمان فيل مرحوم سيداشرفالدين حسيني سهم و نقشي مؤثر و انكارناشدني در تاريخ مشروطيت و مطبوعات ايران دارد. در روزهايي كه روزنامهنگاري در ايران علمي نوپا بود و امكاني بسيار و روابطي گسترده طلب ميكرد، اين سيد بزرگوار ساده و بيغل و غش، تنها به پشتوانه خلاقيتهاي فردي و پذيرش مردم، بنيادي نو از روزنامهنگاري در ايران گذاشت كه ميتوان ادعا كرد حتي تا روزگار ما هم تجربهاي منحصر به فرد است. آن زمان نه هيأت تحريريهاي بود، نه شبكه توزيعي، نه امكانات درخورتوجهي و نه ارتباطات گستردهاي. مردي تنها در حجرهاي محقر مسائل مبتلا به جامعه را در كارگاه ذهن خود به سوژههاي جذاب و مردم پسند تبديل ميكرد و بدون استفاده از امكانات دولتي با كودكاني كه افتخار اين داشتند كه موزع «آقا نسيم شمال» باشند، به اجتماع عرضه ميكرد. در جامعه آن روزگار ايران كه هنوز خريد روزنامه و مجله در سبد مصرف مردم جايي نداشت، نشريه بالنسبه گران قيمت نسيم شمال را چون كاغذ زر از دست موزعان سادهدل و خادمان بينام و نشان مطبوعات مردمي ميربودند و دست به دست ميچرخاندند و همگان، از وضيع و شريف، كوچك و بزرگ، زن و مرد، دولتمرد و تاجر و دهقان، گوش به سخنان صميمي و ساده اين سيد يكلاقبا ميسپردند و هر يك به فراخور حوصله ذهن و فكر و پايگاه اجتماعي خود از اين گنج زربهره ميگرفتند. زمامداران و حاكمان در زبان تند و گزنده او، منتقدي دقيق و موشكاف و صريح مييافتند و جباران و ظالمان، افشاكنندهاي بيترس و بيم و مجاهدان و مبارزان، هنرمندي ديندار و مبارز كه در عقبههاي دشوار مجاهده، اندك ضعف و سستي و رخوتي در كارش نميتوان مشاهده كرد؛ اهالي مطبوعات و فرهنگدوستان، در سيماي او نجابتي دوستداشتني و اعتقادي جدي و عميق به فرهنگ مييافتند. امروز نيز كارنامه سيد اشرفالدين براي اهالي فرهنگ كارنامهاي شايان اعتنا و شايسته نظر و توجه است. پرداختن به آثار و زندگي نسيم شمال براي ما از زواياي مختلف حائز اهميت است و شايسته است تأمل و درنگي جدي در اين خصوص داشته باشيم. اين سيد بزرگوار كه از ميان مردمي تهيدست برآمد و سرانجام در اعماق اجتماع آنان گم شد، چنان كه تا مدتها كسي حتي آرامگاهش را به ياد نميآورد، در هفتهنامهاي كه همه مطالب آن را به دست و قلم خود مينوشت با شيرين كاريهاي آخوندي بيدار دل و پيراسته از هر گونه آلودگي كه در سراسر زندگياش حسرت يك وعده فسنجان را در شعرش فرياد ميزد، با چنان صميمت و صداقتي از درد محرومان گفت و با چنان دردي از ناداري و بيچارگي سخن راند كه مردميترين شاعر انقلاب مشروطيت ايران شد. اگر بتوان از ميان شاعران بزرگ آن روزگار، يكي را بهعنوان شاعر ملي برگزيد بيگمان آن شاعر كسي جز آقا نسيم شمال نيست. نسيم شمال درجواني از قزوين به كربلا مهاجرت كرد: در جواني با هزاران ابتلا رفتم از قزوين به سوي كربلا مدتي در كربلا و در نجف معتكف بودم به صد وجد و شعف سپس به قزوين و تبريز رفت و جغرافيا، هندسه، منطق و كلام خواند تا: مدتي در رشت بنمودم درنگ از شراب عاشقي مست و ملنگ رشتيان بر گردنم دارند حق گر نويسم ميشود سيصد ورق در هزار و سيصد و بيست و چهار چون كه شد مشروطه اين شهر و ديار كردم ايجاد اين نسيم نغز را عطر بخشيدم ز بويش مغز را بدين ترتيب بر مبناي گزارشي كه سيد از روزگار خود داده، مباني فكري او را بايد در نهادهاي سنتي آموزش و توليد علم جستجو كرد و شگفتي كار او از جمله در عصر مشروطه دو تن بودند: نخست ميرزا علي اكبرخان دهخدا كه تعلق خاطر او به قلمروهاي جديد آموزشي البته بيشتر از نهادهاي سنتي است. دوم سيداشرفالدين كه در قلمرو شعر فارسي خلاقيت بسيار نشان داد. اين خلاقيت چه در به كارگيري قالبهاي شعري مختلف و بعضاً مهجور و چه در مضامين و موضوعات مردمي و چه در دايره واژگان و نحو زبان تودههاي مردم به راستي پديدهاي قابل بررسي است. پاكيزگي زبان و آلوده نكردن ساحت شعر به هرزهدرايي و بيعفافي موجب شده كه كل آثار او در همه عرصهها قابل عرض باشد. از مجموعه آثار او نميتوان بيتي يافت كه آن را به دليل رعايت نكردن حدود اخلاقي حذف كرد، اين درحالي است كه در همان روزگار حتي اخوانيات شعرا نيز از زهر هزل و هجو مصون نمانده است، تا چه رسد به خود هزل و هجو كه طبيعتي پرده در و بياعتنا به قلمرو اخلاق دارد. حتي در برخي شاعران روزگار او، به كارگيري مضامين و واژگان مذموم به نام «ويژگي سبكي» شناخته ميشود. شاعراني كه بديهيترين و سادهترين مفاهيم را بياينكه جوهره موضوع طلب كند به واژههاي غيراخلاقي ميآلودند. يكي از علتهاي اساسي پذيرش شعر او در ميان توده مردم همين جنبه بود. او با اخلاق و به زبان مردم سخن ميگفت و تودهها براي فهم كلام او نيازمند هيچ واسطهاي نبودند. به همان راحتي و رواني كه در كوچه و بازار سخن ميگفتند، كلام منظوم او را درمييافتند. كلامي كه اسير فرم نشده، بلكه به طبيعت جاري زبان نزديك بود. يكي از جوهرههايي كه به پاكيزگي زبان سيد كمك كرده است همين بوده است. منتقدان برجسته شعر مشروطيت برآنند كه زبان نسيم شمال يكي از سالمترين زبانها در ميان شاعران اين دوره است. علت اين پاكيزگي زباني در همين امر است. او هيچ اصراري نداشت در زمره ادباي رسمي درآيد. به همين دليل موضوعاتي هم كه براي طنز بيريا و ساده خويش برميگزيد موضوعاتي بود كه فرودستان اجتماعي با آن درگير بودند: فراهم كردن تنپوشي كه آنان را از گزند سرما و گرما مصون بدارد، دسترسي به طعامي ساده كه بر گرسنگي غلبه كنند، داشتن حكومت و امنيتي كه امكان زيستي سالم و طبيعي را فراهم و دست جباران داخل و خارج را از سر مردم كوتاه كند. موضوعاتي از اين دست كه درونمايه شعر او هستند، حياتي اما دستيافتنياند. مردم هم در سرودههاي اين سيد يكلاقباي شجاع و تيزبين، مجموعه درخواستهاي خود را متجلي ميديدند و بيدليل نيست كه او شاعر تودهها باقي ماند و در غوغاي پس از مشروطيت كه رهبران فكري و اجتماعي و ادبي هر يك در پي دوختن كلاهي از نمد مشروطيت براي خود بودند، او همان شاعر مردم ماند؛ با سلطنهها و دولهها و الملكها پيوندي برقرار نكرد. پناه و آرامجاي او سينه مردم بود و از اين حيث او در تمام تاريخ فرهنگ مشروطيت بينظير است. مردمدوست و دوستدار اسلام و ايران بود. اين دوستداري حتي در شمائل ظاهري او هم تا آخر باقي ماند، پوستاندازيهاي ظاهري جامعه نتوانست بين سيد و اصول او فاصله بيندازد.
آنچه در تحليل سبكي اين دو نمودگار نظم و نثر مشروطيت شايسته توجه است اين است كه استادميرزا علياكبرخان دهخدا، با تركيب دانش وسيع و ذوق خدادادي نوعي خاص از نثر را بنياد گذاشت كه در نوع خود بينظير بود و موجب شد صوراسرافيل صداي پرطنين مشروطيت ايران باشد؛ اما آنچه او را به چنين مقامي رساند كوشش جمعي پاكبازان عصر مشروطيت بود. ميرزا جهانگيرخان، قاسمخان شيرازي و ميرزا علياكبرخان دهخدا معروفترين اين چهرهها هستند، اما كاري كه سيداشرفالدين در حوزه نظم انتقادي كرد، يك تنه بود. ضمن اينكه سادگي و طراوت زباني هم در حوزه كار او بيشتر چهره نشان داد. گرچه روحانيت مدتها بود كه براي ارتباط با تودههاي مردم گرايش به زبان ساده و طبيعي پيدا كرده بود و حداقل از عهد آقا جمال خوانساري (صاحب رساله عقايد النساء) در نثرنويسي انتقادي اين زبان را بهكار گرفته بود، اما در حوزه شعر اين نسيم شمال بود كه اين قابليت زباني را به گونهاي درست بهكار گرفت. حتي گروهي از ادباي مشروطه هم كه در سلك روحانيت بودند آنگاه كه به زبان شعر سخن ميگفتند، همان زبان مطنطن گذشته را بهكار ميگرفتند؛ اديبالممالك فراهاني و اديب نيشابوري از اين زمرهاند.
اما اينكه سيداشرفالدين از كجا و چگونه با روزنامهنگاري آشنا شد نيز شايسته توجه است. اقامت پنج ساله او در كربلا و نجف به منزله كارگاهي است كه نسيم شمال ميتواند در آنجا با اين پديده نوظهور آشنا شده باشد، عليالخصوص او خود تصريح ميكند كه اقامت او در تبريز صرف آموزش علوم مختلف شده است كه ارتباط منطقي بين آنها بنابر نقل او و آنچه روزنامهنگاري ميناميم، كمتر وجود دارد. در دورهاي كه در كربلا و نجف زندگي ميكرد اين دو شهر كانون مبارزات حقطلبانه ملت ايران و كشورهاي مسلمان بود. گرچه رشت و تبريز نيز در اين حوزه، كارنامه پربرگ و باري داشتهاند، اما همان طور كه گفتم در تبريز وقت او بيشتر به علوم متداول در آن زمان ميگذشت و در رشت بودكه عملاً كار روزنامهنگاري را آغاز كرد. نگاه انتقادي او فراگير و عام بود. نه يكسره پريشان احوالي را به ديگران و اجانب حوالت ميداد و نه شيفتگي و شيدايي به آنها داشت. وي بر خلاف عموم همعصران خود كه براي آبادي ايران به يكي از سه قدرت مسلط زمانه دل بسته بودند، به درستي باور داشت كه ايرانيان براي آباد كردن ميهن خود بايد خود كمر همت بربندند و به بيگانگان نه تنها هيچ اميدي نيست، بلكه بر ستمكاري ميافزايند و خود بر جاي ستمكاران مينشينند. پيش از اين بود يكي فيل كبود هيكلش را ملكالموت ربود اندر اين شهر دگر فيل نبود حال از سعي و تقلاي رنود خاك ايران شده ويران ز سه فيل روس فيل، آنگلوفيل، آلمان فيل اين انتقاد از بيگانه، به معني چشم بستن بر واقعيتهاي دروني ايران نيست. او همچون كارشناسي ورزيده، مجموعه عوامل بيروني و دروني را مدنظر دارد، حتي پيش از آنكه به عوامل بيروني بپردازد به انديشههاي دروني توجه ميكند. ناراستي و ناداني، سفلهپروري، حرص، بخل، تهمت، ناسزا و كوتاهبيني را كه در نظر وي در درون جامعه ايران غوغا ميكرد بر ميشمرد و البته اسباب ترقي و پيشرفت را هم در پيش چشم دارد.
از تيررس نگاه او هيچ كس در امان نيست. شيخ و مرشد و وزير وكيل و فرنگي و ايراني و عرب، همه در عرصه ابياتي كه او خلق كرده، حضور دارند و چشم تيزبين او نقادانه به همه ميپردازد، اما در اين پرداختن، آنچه او را از ديگران جدا ميكند، اين است كه نشتري كه او به دمل جامعه چركين ايران بحرانزده فرو ميكند، به قصد شكافتن ناسوري است كه پيكره حيات انساني را آلوده كرده است. هيچ چيز در زندگي براي خود طلب نميكند و اين همان نكتهاي است كه نسيم شمال را از ديگر شاعران زمانه جدا ميكند. غوغاي او نشأت گرفته از مطالبات شخصي نيست. سخنش هيچ گاه از دايره اخلاق و ادب و انصاف خارج نميشود؛ شيوهاي كه در روزگار ما هم مطلوب است. در هيچ يك از بيست هزار بيتي كه از او باقي است هيچ سخني كه خلاف ادب متعارف باشد، نميتوان يافت. شعر او به خلاف سرودههاي عموم هم عصران او هيچ نيازي به نقطهچين كردن كلمات و عبارات براي چاپ و نقل آنها ندارد. طنزهايش هرگز به هجو نميكشد. اين روح پارساي منتقد، نموده نماديني است از آنچه جامعه ايران به شدت به آن نياز دارد و بدان علاقهمند است. آزاده، مردمدوست، منصف و پاكيزهكار. كمترين انگيزه جاهطلبي را برنميتابد و در او ديده نميشود و هفتهنامهاش را كه از اعيان كاخ نشين تا گداي راه نشين آن را ميخوانند و هر هفته بيصبرانه انتظارش را ميكشند، نردباني براي رسيدن به جاه و ثروت و مقام نميسازد. اين سيد بزرگوار هر جا كه نيازي بود حضور پيدا ميكرد. روزي در رشت و قزوين، روزي در تبريز و تهران، يك جا تفنگ بر دوش گرفت و با دشمنان ملت جنگيد و جايي ديگر قلم برداشت و سينه جهل و استبداد و استعمار را نشانه رفت. آنچه سيد اشرفالدين براي تبيين و توضيح ديدگاه خود و به حركت واداشتن مردم بدان تمسك ميجست، مؤلفهاي از ميان مؤلفههاي فرهنگ ايراني بود. آميزهاي بود از تمدن تركيبي ايران. در اين نگاه، اسلام مبناي نگاه به همه چيز است. وطندوستي به همان ميزان مورد توجه است كه نگاه فراگير به جامعه انساني؛ غيرت، حميت و مردانگي همان قدر ارزش دارد كه داعيههاي ديني و ملي. در شعرش رسيدن روزي را نويد ميدهد كه همه آزادي داشته باشند، اما اين مسأله ذرهاي از اسلامخواهي و غيرت ديني او نميكاهد، چنان كه در ديوان او اشعار فراواني در باب مبعث، غدير، عاشورا و ساير نظاير آن ديده ميشود و گويا تنها شاعر فارسي زبان است كه مرثيهاي در سوگ آخوند خراساني گفته است. همين نگاه تركيبي است كه موجب شد آثار سيد در جامعه ايران در كانون توجه خاص و عام قرار گيرد: اي ملت غيور كنون وقت غيرت است اي ملت نجيب كنون روز همت است مذهب ز دست رفت و وطن در مذلت است مسلم مطيع ظالم و كافر نميشود مشروعيت بخشي حركت مردم ايران، در نگاه نسيم شمال هم از نگاه مذهبي نشأت ميگيرد و هم از توجه به بنيانهاي ملي ايران. سيد شيفته علم و دانش و مدرسه بود و آينده جوانان را در اين راستا ميديد و همه را از دختر و پسر به فراگيري دانش فرا ميخواند و تنها راه نجات ايران را در اين ميديد كه جوانان آن دانش بياموزند و دانايي علم آموزي را شعار خود سازند. آن دختر ده ساله اگر درس بخواند با عصمت و عفت شود و خانه بماند نقش طرب از گنبد گردون بجهاند در 1297 كه اداره سجل احوال به راه افتاد و مردم ملزم به گرفتن شناسنامه شدند، سيداشرافالدين در شگفت ميماند كه چرا همه به نام پدرانشان شناسنامه ميگيرند و كسي خود را به نام مادرش منتصب نميكند و از همه ميخواهد كه وي را به نام مادرش كه زهراست، زهرايي بخوانند. به اسم و رسم پدرها لقب نهاده تمام ولي نبرده ز مادر به هيچ وجهي نام مگر كه مادر بيچاره جزو عالم نيست مگر كه مادر بيچاره نسل آدم نيست؟ مگر كه سلسله مادري نسب نبود مگر به مادر خود مرد منتسب نبود؟ چه شد كه اسم نساء كمتر از رجال شده حقوق مادر بيچاره پايمال شده من عليل كه هستم در اين ديار بلا بود قلي پدر نام مادرم زهرا از اين به بعد به هر دفتر و به هرجايي بود علامت فاميل بنده زهرايي به احتمال فراوان از همين روي بود كه اشرفالدين خود را سيد ميخواند، زيرا گروهي ميگفتند كه او سيد نيست، اما چون به نسبت مادري باور داشت از خود به نام سيداشرفالدين ياد ميكرد. آشتي دادن مردم با شعر و ادبيات يكي از خدمات بزرگ او به عصر خويش است و در پرتو همين نگاه است كه شعر او در برابر شعر شاعراني كه بر صورت زبان تسلط داشتند، مزيت دارد. خوني كه او در پيكره ادبيات و فرهنگ ايران به گردش درآورده، پر از گرمي و جنبش و خروش بود و همين امر موجب شد كاستيهايي كه در شعر او كم و بيش وجود داشت، دركنار اين همه زايايي، دانايي و تحرك و جنبش به چشم نيايد. به نوشته مؤلف از صبا تا نيما هر چه بود از راست تا دروغ در آن هنگام (1345 قمري) چنان شايع شد كه وي به بيماري جنون مبتلا شده است، بدين علت يا دستاويز او را به بيمارستان بردند و چند سالي به حال بيماري و فقر و تنگدستي بود تا در ذيحجه 1352 قمري (29 اسفند 1312) درگذشت. در پايان پارهاي از نوشته زندهياد سعيد نفيسي را درباره او نقل ميكنم كه به درستي درباره او داد سخن داد: «اين مرد از ميان مردم بيرون آمد، با مردم زيست و در ميان مردم فرو رفت، او نه پولي به هم زد، نه خانه ساخت، نه ملك خريد، نه مال كسي را با خود برد، نه خون كسي را به گردن گرفت، شايد روز ولادت او را هم كسي جشن نگرفت و من خود شاهد بودم كه در مرگ او ختم هم نگذاشتند. سادهتر و بيادعاتر و كمآزارتر و صاحب دلتر و پاكدامنتر از او، من كسي نديدهام، مردي بود به تمام معنا مرد، مؤدب، فروتن، ساده، مهربان، خوشروي و خوشخوي، دوستباز، صميمي، كريم، بخشنده، نيكوكار، بياعتنا به مال دنيا و به صاحبان جاه و جلال. گداي راهنشين را بر مالدار كاخنشين ترجيح ميداد. آنچه كرد و گفت براي همين مردم خرده پاي بيكس بود. اين روزنامه نه چشم پركن بود، نه خوش چاپ، مدير آن وكيل و سناتور و وزير سابق هم نبود. پس چرا مردم اين قدر آن را ميپسنديدند؟ روزي كه موقع انتشار آن ميرسيد، دسته دسته كودكان ده – دوازده ساله كه موزعان او بودند، در همان چاپخانه گرد ميآمدند، هر كدام دستهاي بزرگ ميشمردند و از او ميگرفتند و زير بغل ميگذاشتند. اين كودكان راستي مغرور بودند كه فروشنده «نسيم شمال» هستند. روزي نشد كه اين روزنامه ولولهاي در تهران به راه نيندازد. دولتها مكرر از دست او به ستوه آمدند، اما با اين سيد وارسته بياعتنا به همه كس و هم چيز چه بكنند؟ به چه دردشان ميخورد او را جلب كنند؟ مگر در زندان آرام مينشست؟ در آن گير و دار اختلاف مشروطه خواهان و مستبدان به ميدان آمد. در اين حوادث هيچ كس مؤثرتر از او نبود. يقين داشته باشيد اجر او در آزادي ايران كمتر از اجر ستارخان پهلوان بزرگ نبود. حتي اين مرد بزرگوار در قزوين تفنگ برداشت و در فتح تهران جانبازي كرد. اگر در مرگش نگريستند، اگر كتاب يا رسالهاي دربارهاش ننوشتند، اگر گور او نيز از ديدهها پنهان است و كسي نميداند كجا او را به خاك سپردند، اگر نامش را ديگر نميبرند، اگر قدر او را از ياد بردند او چه زيان كرده است؟ كسي نبود كه به اين چيزها محتاج باشد، او تا زنده بود به هيچ كس و هيچ چيز محتاج نبود، همه به او محتاج بودند، حالا هم نيست اگر كسي خود را به او محتاج نداند به خود زيان كرده است.» |
|
2006 © 100years.ir powered by khabartools.com |
|